تبليغاتX
شب، واژه و من
آنچه می نویسم شاید گنگ است،اما کاش می دانستند با واژه واژه اش زندگی کرده ام...
 
آخرين شب قدر هم روو به اتمامه...دلم خيلي تنگ ميشه واسش...خدايا هيچ كدوم از بنده هاتو به خودش وا نگذار....


...و اجرنا من النار يا مجير...

|+| یکشنبه 22 شهریور1388  |
 
امشب همه چيزش زيباس...از اذونش بگير كه دغدغه ي اينو داري كه آيا به همه ي كارا مي رسي يا نه...به جوشن مي رسي؟ موقع دعا چي بگي...همه اونايي رو كه ملتمس دعا بودن يادته يا نه؟ تا قبل اذون صبحش... نگا مي كني به ساعتت كه يه موقع اذون نشه و تو از قافله ي نمازاي مستحبي و قضا، عقب نموني...

امشب زيباس چون تصميم مي گيري واسه يه شبم كه شده با خودت و خدا بي تعارف باشي...روو راست...صاف صاف...

و امشب زيباس چون هم شب قدره و هم شب جمعه...

 يا علي...

|+| جمعه 20 شهریور1388  |
 
می خوام که نخوابم...می خوام نخوابیدنم بیهوده نباشه که یه موقع شب قدره بی اجر نمونه...امشب قرآن رو دیدم...یه لحظه دلم گرفت...رفتم توو فکر.... "چطور می تونه بگه قرآن حرف خدا نیست"... چطوریه و این نسل جدید به کجا داره میره خدا رحم کنه... اعتقادم محکم تر از دیروز شد...اگه تا دیروز در مورد اسلام و خدا و قرآن شک نداشتم،امروز اصلاً شک ندارم.... اونایی که امشب خالصانه رفتین به درگاهش،منم بی نصیب نذارین از دعاتون....

  یا مجیب...

|+| چهارشنبه 18 شهریور1388  |
 این شبها...
و چه شبای عزیزی...چقدر آدم سبک میشه...به یاد همه بودم:زندونیا،بیمارا، دوستان و خانواده... اما مقدمه همش دیشب بود که فهمیدم باید مطالعه کرد و جواب داد و اون بیشتر از من رفته بود دنبالش...از این بیزار بودم که یه جاهایی قدرت دفاع منطقی نداشتم... از اینه که بگذرم، در کل خدا رو شکر کردم...با خودش نشستم حرف زدم... گفتم آخه چطور ممکنه این آدمایی که کمک به هم نوع میکنن،از پستی بیزارن اما تو رو قبول ندارن...تو که وجودت همه جای این هستی حس میشه...تو که اینقدر زلالی...بعد گفتم بهش(به خدا) که "اینی که میگه تو خالق نیستی،ازش انتظاری نیست،وای به حال من که تو رو باور دارم و اینقدر بدم"...

 

|+| چهارشنبه 18 شهریور1388  |
 همونی که خیلی نایسه!
دلمو خوش کردم به شنیدن صداش!! اتصادفی دیدنش توو یه مهمونی...توو بعضی مکان های عمومی یه روزای خاص...یا درگیر یه احساسات خاص! مثل همین پریشب عذاب وجدان نرفتن و ندیدنش...یا ترس از اینکه یه موقع بفهمه و دیگه حتی حاضر نشه ریختمو ببینه!!... بازم هست!! حسادت مردونه! یه عده هم میگن غیرت خرکی بهش!(خصوصاُ وقتی اونی که فکر می کنی رقیبته،یه بچس)

با اینا پیش می رم جلو.نمی دونم سر نوشت این یکی چی می خاد بشه... قراره اینم یهو از دستم شاکی بشه؟ یا شاید قراره من توجیه بشم و دست بردارم از این کار و کلا به دست فراموشی بسپرمش؟

|+| شنبه 15 فروردین1388  |
 
سال نو شده...بوی بهار... منم نمی خوام توو سال نو ضعف نشون بدم و سال نو رو خراب کنم!....اما یه چیزایی از روزای آخر سال مونده توو دلم که نریختم بیرون...حسابم با خیلیاش صاف شد، مثل اون دختره! که همون شب ۴شنبه سوری،خاطره اش مثل جزوه های دوستام،توو آتیش خاکستر شد...

همون شب که خاطره ی اون داشت می سوخت!...منم می سوختم! اما سوختنم یه خاطر یه چیز دیگه بود... 

|+| یکشنبه 2 فروردین1388  |
 سنترال! مجید!
فکر می کردم الان برم پیشش کلی تعریف می کنه، مخصوصا از لبه انسیزالش! (چقدر بدم میاد از این تلفظ فرانسوی مرسوم)،اما نکرد! کلی گیر داد...شاید فهمیده داداش امیرم،خواسته رفتار پدرانه داشته باشه! کمک کنه بهتر یاد بگیرم... ازش خوشم میاد!...در عین خوش برخوردی،جدیت خودشو داره و نمی ذاره ازش سو استفاده بشه...
|+| پنجشنبه 15 اسفند1387  |
 اسهال ذهنی!
امشب از اون شباس که فوران کرده...عجیب شهوت نوشتن دارم،حالا مهم نیست چی میاد توو ذهنم! مهم اینه که میاد و من حال تایپشون رو دارم!
|+| پنجشنبه 15 اسفند1387  |
 
قسمتایی از یه کتاب رو خوندم،واسه خودم کلی تجزیه تحلیل کردم،توجیه کردم...دیدم نمیشه! دیدم اصل قضیه که قابل انکار نیست،منم که شامل اون قضیه نیستم،پس گفتم به من چه! دقیقا عین یه آدم خودخواه که تا وقتی خودش شامل نیست،اهمیت نمی ده!

|+| پنجشنبه 15 اسفند1387  |
 
داره نظرم عوض میشه... چه خوب میشه فراموشش کنم!...

|+| پنجشنبه 15 اسفند1387
 
 
بالا